این روزها حرفی از زبانم نمی گذرد برای نوشتن حس میکنم
خالی شده ام یا چیزی شبیه به یک پوست پر از نفس که دست
عادت ها بی هیچ اندیشه ای جا به جایم می کند به درک انجا
رسیدم که شعر فروغ شاید ملتمسانه گفت:
"نام من که نفس ان همه پاکی بود
دیگر حتی غبار مقبره ها را به هم نمیزند"
ولی باز هم به خود امید واهی میدهم، شاید در این تنهایی
فراموش نشده ام و گاهی وقت ها وجدانم از دیوار تاسف و
شرم بالاتر می اید و به احساساتم سرکی میکشد ته بن بست
کلمات نشسته ام در انتظارم کسی بیاید. با نشانه ای هر چند
کوچک سر این بی انتها افکار مرا بگیرد و مرا دعوت کند به
جنب و جوش به جدال با این خود خاموشم چند وقت است حتی
زبانم که ابتدای تمامی دردسرهایم بود لال است .کسی بیاید
و برایم اموزگار درد شود و از نو به من الفبای زندگی بیاموزد
تا من اینجا در بی خیالی راکد نشوم و ثانیه های گران
قیمت من در کنج روزهای خالی و تکراری نپوسد.
کولی پیدا شود توقع ام این نیست اینده را از خط خطی های دستم
بخواند فقط نشانی گذشته ام را روی دستم بنویسد زمانی که اهل
شعر و شوق و اشک و انتظار بودم.
من فریاد زدن از یادم رفته است. به خدا من در حال خود گمشده ام
کمکم کنید. کسی از گذشته هایم مرا پیدا کند کسی با چشمهایش
دوباره و صد باره عشق از یاد رفته ام را به من بیاموزد.
به من رنگی برای نقاشی روزهای نیامده ببخشید.
