ای آنکه زنده از نفس توست جان من
آن دم که با توام، همه عالم ازان من
آن دم که با توام، پُِرم از شعر و از شرابی
ریزد آبشار غزل از زبان من
آن دم که با توام، سبکم مثل ابرها
سیمرغ کی رسد به بلندآسمان من
بنگر طلوع خندهی خورشید بر لبم
زان روشنی که کاشتی ای باغبان من!
با تو سخن ز مهر تو گفتن چه حاجت است؟
خود خواندهای به گوش من این، مهربان من...

در زمانه ای که آسان است
آسمانی از ستاره داشتن ؛
پس از ده هـــا ســال
تنها یـکـبـار ، ستاره ی هـالــی ، می آیــد؛
تقدیـر ِ غـریـبـی است نـازنـیـن !
چـه دیـر هنگام ، درخشیـده ای
در آسمــان ِ تیره ی دلـم
همچون سـتــاره ی هــالــی .

عشق ، صاعـقـه است ،
سفیری است که
از همسایـگـی ِ خدا می آید ؛
ناگـهـــان می جهد ،
و بر کویرستان ِ دل ، فـرو می نشیند .
عشق ، صاعقه ای است که سائقه می شود ...
و لطافت ِ باران :
ثمره ی صاعـقـه است .

خداوند
آسمانها و زمین را
در شش روز ، آفرید
شگفت نیست اگر
تولد ِ عشق ِ تو
تنها با نگاهی باشد .
تو به اندازه تنهایی من خوشبختی
من به اندازه زیبایی تو غمگینم....

می توانی تو به من ،
زندگانی بخشی ؛
یا بگیری از من ،
آنچه را می بخشی...

من و تو
دو آینه ایم
رو به روی هم .
با هزاران تصویر تودرتو
از من
و تو
به هم
ولی بی هم !

از تن من
آنگاه که در خاک کاشته شد
گل یاد خواهد روئید .
برای آنکه از یاد می برد
و برای آنکه به یاد می آورد .
و از خاک من
که با خاطر تو معطر خواهد شد .
هزاران هزار خاطره بی قرار
پر باز خواهد کرد
پرواز خواهد کرد .
برای آنکه از خاطر می برد
و برای آنکه به خاطر می آورد .

من زندگی را
از فراز آتش گذراندم
باجنگ تن به تن
از دست مرگ بیرون کشیدمش
من زندگی را
باعشق آویختم
که عشق را برای دلم
و زندگی را برای تو می خواستم ...
